محمد حسن خان اعتماد السلطنه

1333

تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )

سران با فرّ و جاه چاكر درگاه همايون‌اند كه چندين مثل اغوز و يلدوز را بندهء جاه و چاكر درگاه خويش دانند . مهتر ايشان امير الامراء حسينقلى خان كه خال و نياى شهزادگانست ، و رأس و رئيس آزادگان - و فخر الكبراء فرج اللّه خان كه يكچند در حضرت خديوجهان ، سالار نسقچيان بود و چندى سردار سپاهيان شد ، و برادرش عليخان كه در حضرت شهزادهء وليعهد دولت قاهره ساحب اذيال اعتبار است و صاحب ياساق - بار ديگر از كماة اين قوم قايدان سپاه و غازيان كين‌خواه در ظلّ لواى منصور است كه حصن گردون را گشايند و تاج كيوان را ربايند . از آن جمله عاليجاه محمّد وليخان كه در تيپ خاصّهء همايون داخل امراى هزاره است ، و قايد افواج سواره . و عبد الصّمد خان كه سرهنگ سواران نظام است و ضرغام معارك انتقام - قومى ديگر نيز در سلك سربازان خونريز منسلك مىباشند و چون نام اين ايل از كثرت استعمال مشهور به افشار است هرجا ذكرى از ايشان شود به اين نام مسطور خواهد گشت . دويّم - بيگدلى و اين لفظ از اعلام مركبّهء منقوله است اصل آن بيوك ديللى بوده ، بيوك به معنى بزرگست ، و ديل به معنى زبان - و « لى » از ادوات نسبت مىباشد اكنون به حذف و تخفيف از وضع اصلى تحريف يافته به بيگدلى مشهور است چنان كه تازيان عبد شمسى را عبشمى خوانند ، و پارسيان شاهان شاه را شهنشاه گويند . الغرض در اوايل حال يورت اين قوم در جبال اولتاى بوده كه آن سوى قراقوروم است و در عهد چنگيز تا زمان غازان منسوب به اقوام نايمان گشته به وقت تموز پشته‌هاى سبز و چشمه‌هاى نغز دارد و در فصل شتا چندان باد سرد و برف سخت آيد كه از جنس شجر و نوع ثمر رسم و اثر نماند . و چون اين مقام به موقف جلال ايلخان نزديك بود ، لشكر تور را پايمال ستور آمد و آتش قتل و بيداد در قوم بيگدلى افتاد ، هركه از تيغ بيداد رست به قوم تاتار پيوست ، و چندى بدين واسطه بىنام و نشان در جرگ ايشان بودند ، تا لشكر مغول جهانگير شد و اكثر اقوام ترك داخل سپاه و خادم درگاه ايشان گشته . در عهد اوكتاى فوجى از اين قوم نيز در جزو هزارهء تايمان به تومان تايجو پيوست ، و مصحوب لشكر جورماغون ، به ملك ايران رسيده و شعبه‌اى از آن در طىّ اوقات به ملك شامات